خرید بک لینک
یک روز سر صبح 

در جنگل های دور 

پرنده ای فتاد به دام 

جیغ زد داد کشید ناله کرد و آه کشید 

اما چنان مبهوت بود که ز ترس فریاد های مادر خویش لحظه ای دم بر نیاورد 

شکارچی آمد . راضی از شکار خویش دست هایش را به هم میمالید . پرنده آه کشید و دم نزد . شکارچی بسملش کرد . و تمام انرژی مادر برای توشه صبحگاهی که با دیدن پرنده کوچک رفع میشد برای همیشه در تنش ماند ...


برچسب: نویسنده: هیراد نوروزی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 1:55

صفحه بندی