در جنگل های دور
پرنده ای فتاد به دام
جیغ زد داد کشید ناله کرد و آه کشید
اما چنان مبهوت بود که ز ترس فریاد های مادر خویش لحظه ای دم بر نیاورد
شکارچی آمد . راضی از شکار خویش دست هایش را به هم میمالید . پرنده آه کشید و دم نزد . شکارچی بسملش کرد . و تمام انرژی مادر برای توشه صبحگاهی که با دیدن پرنده کوچک رفع میشد برای همیشه در تنش ماند ...
برچسب:
نویسنده: هیراد نوروزی